رمضان المبارک ۱۴۰۰-۱۴۴۲

بیست و سوم رمضان ۱۴۰۰ | آیت الله سید علی محمد دستغیب

اولیاء خدا که مقامی نزد خدای تعالی دارند، این‌طورند؛ با همراهان خود مثل رفیق هستند، ولی حواسشان پرت نمی‌‌شود. حضرت آیت‌اللّه‌العظمی نجابت و آیت‌اللّه انصاری مجلسشان این‌طور بود. ما نمی‌‌توانستیم خیالات بیهوده در ذهن بیاوریم؛ مثل اینکه توجه خاصی به ما القا می‌کردند.

فیلم جلسه
 
صوت جلسه

متن تفسیر

 

 بسم اﷲ الرحمن الرحیم

بیست و سوم رمضان ۱۴۰۰ | پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۱۶ | آیت الله سید علی محمد دستغیب

 

 

 

شرح دعای سحر

اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُکَ مِنْ عِزَّتِکَ بِأَعَزِّها وَکُلُّ عِزَّتِکَ عَزِیزَهٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُکَ بِعِزَّتِکَ کُلِّها

درخواست از عزّت خداوند

خدایا از تو درخواست می‌کنم به‌حق عزیزترین مرتبۀ عزّتت و همه مراتب عزّتت عزیز است، خدایا از تو درخواست می‌کنم به‌حق همۀ مراتب عزّتت.

حضرت آیت‌اللّه‌العظمی نجابت می‌‌فرماید:

«خداوندا من سؤال می‌کنم تو را از عزتت. تو حی هستی؛ محیط هستی؛ غنی هستی؛ علاوه عزیز هم هستی. عزّت حضرت‌عالی حقیقی است. به آن عزّتی که از تمام عزّت‌ها عزّتش بیشتر است سؤال می‌کنم.»

حیات هر موجود زنده‌ای از خدای تعالی است. حیاتی که در این دنیا حیوانات و نباتات و بشر دارد؛ خوراک می‌خورند؛ نفس می‌کشند، این‌ها حیات ظاهری است.

قسم دیگر حیات، حیات معنوی است و آن اینکه خداوند انسان را متوجه می‌کند کس دیگری که نامش خداوند «اللّه» جلّ‌جلاله است؛ احد است؛ شریکی ندارد؛ مثل آدمیزاد نیست که احتیاج داشته باشد، اصل حیات است و همۀ حیوانات و نباتات را خلق کرده حیات ظاهری هم از اوست.

انسان حیات خدایی دارد. این بدن از بین می‌‌رود و خاک می‌شود؛ هرچند به‌مناسبت آن عالم دوباره به وجود می‌آید. آن حیات معنوی همان روح انسان است که بعضی به‌خاطرِ گناهانی که کردند، بر روحشان کثافاتی ریخته شده، مدتی طول می‌کشد تا این کثافات برطرف شود، اما مؤمنان به ترتیب درجات ایمانشان حیاتی دارند که همیشه زنده‌اند. به حیات معنوی خود در عالم برزخ زنده هستند، در عالم قیامت هم زنده هستند.

عزّت حقیقی در برابر عزّت مجازی و ظاهری است. عزّت مجازی یعنی همین ظاهر دنیا که بعضی پیش مردم محترم‌اند؛ دیگران احترامشان می‌گذارند به‌خاطرِ مقامشان یا سایر امور ظاهری. این عزّت ظاهری است.

امّا عزّت معنوی ازآنِ خدا و مؤمنان خاص یعنی پیامبر، ائمۀ اطهار علیهم‌السلام و همۀ پیامبران است. بعد هم مؤمنان دیگر به‌حساب درجات ایمانشان این عزّت را دارند.

عزّت دارند؛ یعنی باطناً همۀ موجودات عالم برایشان خاضع‌اند. اگر خیلی محترم باشند و ایمانشان زیاد باشد، خودشان این را ملتفت می‌شوند، اگر نباشد، ممکن است خودشان متوجه نشوند.

﴿یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدینَهِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ‏ وَ لکِنَّ الْمُنافِقینَ لا یَعْلَمُونَ﴾[1]

«منافقان گفتند وقتی به شهر برگشتیم عزیزترها ذلیل‌ترها را بیرون می‌کنند. در حالی که عزّت ازآنِ خدا و رسول او و مؤمنان است، امّا منافقان نمی‌‌دانند.»

در راه بازگشت از غزوۀ بنی‌المصطلق نزاعی میان یکی از مهاجران و یکی از انصار پیش آمد. رئیس منافقانِ مدینه با عصبانیت گفت وقتی به شهر بازگردیم ما که عزیزتر هستیم، پیامبر و مهاجران را که ذلیل‌اند از شهر بیرون می‌کنیم.

آیه نازل شد که عزّت ازآنِ خدا و رسولش و مؤمنان است، امّا منافقان نمی‌فهمند.

حضرت آیت‌اللّه‌العظمی نجابت می‌فرمایند:

«البته پروردگار عالم در تمام کارهایش عزّت دارد، غایهالامر خود عزّت و عزیز بودن کمیاب است.»

این عزّت شامل محبّت هم می‌شود. محبّتی که انسان به خدا و رسول خدا و ائمۀ اطهار علیهم‌السلام دارد، بسیار ارزشمند است و قیمت دارد. به‌خاطرِ همین محبّت خدا به انسان عزّت می‌دهد.

بعضی صفاتِ خدای تعالی همه‌جا پیدا می‌شود؛ به‌قول آیت‌اللّه‌العظمی نجابت رازقیت خدای تعالی را در مغازه نانوایی هم می‌بینی. خدا رازق است که نانوا نان می‌دهد. خوراک‌هایی که می‌خورید از رازقیت خدای تعالی است.

آن‌که نان می‌دهد و پول می‌گیرد، فقط تغییر می‌دهد؛ گندم را آرد کردند، نانوا خمیر می‌کند، با آتش می‌پزد، می‌شود نان. کسی به نانوا نمی‌گوید رازق. می‌گوید نان خریدم یا میوه خریدم. کسی نمی‌گوید میوه‌فروش رازق است.

اینجا واضح است خدا رازق است؛ یعنی خدای تعالی میوه را خلق کرده، شما می‌خرید و می‌خورید. سایر نعمت‌ها هم همین طور.

امّا عزّت خدای تعالی چیزی نیست که هرجایی پیدا شود،

عزّت معنوی که خدای تعالی به انسان داده، چیزی درونش است که اگر خدا بخواهد، مقداری از آن را می‌فهمد.

حول و قوه هم عزیز است. حول و قوه درون انسان است. اینکه یکی سنگ بزرگی را بلند می‌کند، قدرت بدنی دارد، این ظهور قوه است. والا قوه هم دیدنی نیست.

ایشان می‌فرمایند:

«غایه الامر قوه بسیار عزیز است لکن محبّت از قوه عزیزتر است. چون در محبّت انسان میل دارد به پروردگار عالم نزدیک شود و نسبت به خودش متنفر باشد ولی قوت پروردگار عالم در یهودی هست در نصرانی هم هست.»

قوه هم معنوی است، امّا همه‌جا وجود دارد؛ در حیوانات هم هست، امّا دیدنی نیست. ظهور قوه را می‌شود دید.

عزّت و محبّت معنوی است و ظاهر نمی‌شود؛ بنابراین اگر بخواهیم ظهور محبّت خدای تعالی را در این دنیا نشان دهیم، تا حدودی این است که شخص تقوا دارد.

حضرت آیت‌اللّه‌العظمی نجابت می‌فرمایند:

«قدرت خدا پر کرده است زمین و آسمان‌ها را لکن گران‌بهایی‌اش به‌اندازۀ محبّت نیست؛ یعنی محبّت منحصر به اولیاء خودش است. محبّت برای یک عده دل‌باخته و عاشق است که خدا را بیشتر از زن و بچه دوست بدارد؛ خدا را بیشتر از پول و خانه و رفیق دوست داشته باشد.»

این محبّت حتماً معنوی است. همۀ محبّت‌ها از خداست، امّا به امور ظاهری و دنیوی معطوف گشته.

این را هم توضیح دهیم که انسان همسر و فرزند و اقوامش را دوست می‌دارد. این دوستی، همان طور که حضرت زینب کبری سلام‌اللّه‌علیها به علی علیه‌السلام گفتند، شفقت است. شفقت یعنی مهربانی، امّا در دلِ مؤمن محبّت خدا و پیامبر و ائمۀ اطهار علیهم‌السلام بر همۀ این محبّت‌ها می‌چربد.

لذا مؤمنی که خدای تعالی مراتبی را نصیبش کرده، اگر فرزندش را از دست داد، محبّت خدا را فراموش نمی‌کند. می‌گوید: مال خدا بود، پس گرفت.

پس به جهت خدایی فرزند و پدر و مادرش را دوست دارد. چون خدا دستور داده و می‌فهمد این پدر و مادر وسیلۀ خلقت او بوده‌اند، دوستشان دارد.

مؤمنان را به‌خاطرِ خدا دوست می‌دارد. این یک دوستی خدایی است، حتی اگر اذیتش هم کنند، باز آنها را دوست دارد، البته تأثیر دارد، ولی این‌طور نیست که آن دوستی کاملاً از بین برود؛ چون خدایی است.

حضرت آیت‌اللّه‌العظمی نجابت می‌فرمایند:

«یک عده خاص که رغبتشان نسبت به خدا زیاد است، محبّت خدا هم به آنها داده می‌شود؛ لذا دروغ نمی‌گویند؛ مال مردم را نمی‌‌خورند؛ غیبت نمی‌کنند؛ آبروی کسی را نمی‌‌ریزند؛ خلاف شرع نمی‌کنند. خلاصه دینش را محکم مواظب است. پس اعزّ تمام نعمِ خدا «محبّت» است.»

مؤمن خدا را دوست می‌‌دارد و اثر دوستی‌اش تقواست. محبّت خدا در همه وجود دارد، لکن فقط در مؤمن ظاهر می‌‌شود.

بنابراین یکی از عزّت‌های خدای تعالی عشق و محبّت اوست.

بعد می‌فرماید: حضرت ابراهیم را «خلیل اللّه» می‌گویند و حضرت رسول خدا صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله را «حبیب اللّه»؛ چون محبّت پیامبر اکرم صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله بی‌نهایت است، بیش از حضرت ابراهیم است. خلیل هم یعنی محبّ ولی مقام حبیب بالاتر است.

همۀ ائمۀ اطهار علیهم‌السلام به تبع پیامبر اکرم صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله حبیب هستند.

 

قطره‌ای از فضائل امیرالمؤمنین علیه‌السلام

بعضی خصوصیات آن حضرت کم‌وبیش در افراد مؤمن وجود دارد، امّا ایشان این خصوصیات را بی‌نهایت داشتند؛ ازجمله حلم. منتهی‌الآمال می‌نویسد:

وجه هفتم آنکه آن حضرت اَحْلَم مردم و عفو کننده‌ترین مردمان بود، از کسى که با او بدى کند. صحت این مطلب معلوم است از آنچه با دشمنان خود می‌کرد؛ مانند مروان ابن حکم و عبداللّه بـن زبیر و سعید بن عاص که در جنگ جمل بر ایـشـان مسلط شد و ایشان اسیر آن حضرت شدند. آن جناب همه را رها کرد و متعرّض ایشان نشد و تلافى ننمود.

چون بر صاحب هودج عایشه ظفر یافت، به نهایت شفقت و لطـف مراعاتِ او نمود.

او را با تعدادی زن که خود را به هیبت مردان جنگی درآورده بودند به مدینه فرستاد و تا مدینه حتی خود عایشه نفهمید آنها زن بودند.

در جنگ صِفّین لشکر مُعاویه سَرِ آب را گرفت و ملازمان آن حضرت را از آن مـنـع کـرد.

در ادامه آن جناب آب را از تصرّف ایشان گرفت و آنها را به صحراى بى‌آبى راند. اصـحاب آن حضرت گفتند تو هم آب را از ایشان منع فرما تا از تشنگى هلاک شوند و حاجت به جنگ و جدال نباشد.

فرمودند: وَاللّه! آنچه ایشان کردند من نمى‌کنم و شمشیر مُغنى است مرا از این کار و فرمان کرد طرفى از آب گشودند تا لشکر مُعاویه نیز آب بردارند.

در آستانۀ پیروزی آن حضرت بر معاویه، لشکر دشمن به حیله عمروعاص قرآن سر نیزه زدند که ما و شما مسلمانیم و نباید بجنگیم.

گروهی از اصحاب که بعدها خوارج نام گرفتند، گفتند یا علی چرا با برادران مسلمان خود بجنگیم. هرچه زودتر فرمان آتش‌بس صادر کن و به مالک اشتر بگو برگردد.

هرچه فرمود این خدعۀ دشمن است و می‌خواهد شما را بفریبد، اثر نکرد. گفتند اگر فرمان آتش‌بس ندهی تو را می‌کشیم.

حضرت برای اینکه فتنه بزرگ‌تری برپا نشود به مالک اشتر فرمود برگرد!

مالک که نزدیک خیمۀ معاویه رسیده بود از حضرت چند لحظه‌ای مهلت خواست، امّا حضرت فرمود اگر مرا می‌خواهی بازگرد. مالک اشتر نیز بازگشت.

حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام قدرت داشت همۀ آنها را بکشد، امّا می‌گفتند حضرت یاران خود را کشت.

همین افراد بعد خوارج شدند و در جنگ نهروان مقابل مولا علی علیه‌السلام ایستادند.

یکی از همین خوارج در نماز بلند شد و از روی سرزنش به حضرت امیرالمؤمنین گفت «الحکم لله» و سه بار تکرار کرد.

حضرت ابتدا سکوت کردند و بعد هم آیه‌ای خواندند که یعنی اعتنایی به این حرف‌ها ندارند. بعد هم کاری به او نداشتند؛ چون فقط حرف زده بود و کاری نکرده بود.

این علی علیه‌السلام برادر پیامبر اکرم صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله است و باید صفات خدای تعالی را ظاهر کند.

جمع کثیرى از علماى اهل سـنّت در کـتـب خـود نقل کرده‌اند که یکى از ثقات اهل سنّت گفت: على بن ابى‌طالب علیه‌السلام را در خواب دیدم، گفتم: یا امیرالمؤمنین! شما وقتى فتح مکّه فرمودید، خانه ابوسفیان را مَأمَن مردم نمودید و فرمودید هرکه داخـل خـانـه ابوسفیان شود بر جان خویش ایمن است.

شما این نحو احسان در حق ابوسفیان فرمودید، فرزند او در عوض تلافى کرد و فرزندت حسین علیه‌السلام را در کربلا شهید نمود و کـرد آنـچـه کرد.

حضرت فرمود: مگر اشعار ابن الصّیفى را در این باب نـشنیدى؟

گفتم: نشنیدم.

فرمود: جواب خود را از او بشنو.

گفت: چون بیدار شدم مبادرت کردم به خانه ابن الصّیفى که معروف است به (حیص و بَیص) و خواب خود را براى او نـقـل کـردم.

تـا خـواب مرا شنید، شـهقه زد و سخت گریست و گفت: به خدا قسم اشعارى که امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود، من در همین شب به نظم آوردم و از دهان من هنوز بیرون نشده و براى احدى ننوشته‌ام؛ پس انشاد کرد از براى من آن ابیات را:

مَلَکْنا فَکانَ الْعَفْوُمِنّا سَجِیَّهً

فَلَمّا مَلَکْتُمْ سالَ بِالدَّمِ اَبْطَحُ

وَحَلَّلْتُم قتْلَ الاُسارى وَطالَ ما

غَدَوْنا عَلَى الاَسْرى فَنَعْفُو وَنَصْفَحُ

وَحَسْبُکُم ه ذَا التَّفاوُتُ بَیْنَنا

وَکُلُّ اِنآءٍ بَالَّذی فیهِ یَرْشَحُ

ما مالک شدیم؛ مکه را فتح کردیم، ولی عفو سجیه ماست، امّا وقتی شما مالک شدید، خون‌ریزی کردید. شما قتل اسیران را حلال شمردید، ولی اگر ما بر اسیران مسلط شدیم، آنها را عفو کردیم و آزادشان کردیم.

تفاوت بین ما و شما همین بس؛ سجیۀ ما عفو از دشمنان است، ولی سجیۀ شما تلافی کردن است.

هر ظرفی هرچه در آن است، به بیرون ترشح می‌‌کند؛ اگر درون ظرف خوب باشد، ترشحش خوب است و اگر بد باشد، ترشحش بد است. «از کوزه همان برون تراود که در اوست».

شما روح خود را شیطانی و جهنّمی کردید.

وجه هشتم: حُسْن خُلق و شکفته‌رویى آن حضرت است.

این مطلب به حدّى واضح است که دشمنانش به این عیب می‌کردند. عمروعاص مى‌گفت او بسیار دِعابَه و خوش‌طبعى مى‌کند. او ایـن را از قـول عمر برداشته که او براى عذر اینکه خلافت را به آن حضرت تفویض نکند این را، عیب او شمرد.

صَعْصَعْه بن صُوْحان و دیگران در وصف او گفتند: در میان ما که بـود مثل یکى از ما بود؛ به هر جانب او را مى‌خواندیم، مى‌آمد و هرچه مى‌گفتیم مى‌شنید و هرجا مى‌گفتیم مى‌نشست، بااین‌حال چنان از آن حـضـرت هیبت داشتیم که اسیر دست‌بسته دارد، از کسى که با شمشیر برهنه بر سرش ایستاده و می‌خواهد گردنش را بزند.

یعنی به‌خاطرِ توجه علی علیه‌السلام به ربّ‌الارباب این‌طور بود که حواس همراهانش پرت نمی‌‌شد.

اولیاء خدا که مقامی نزد خدای تعالی دارند، این‌طورند؛ با همراهان خود مثل رفیق هستند، ولی حواسشان پرت نمی‌‌شود. حضرت آیت‌اللّه‌العظمی نجابت و آیت‌اللّه انصاری مجلسشان این‌طور بود. ما نمی‌‌توانستیم خیالات بیهوده در ذهن بیاوریم؛ مثل اینکه توجه خاصی به ما القا می‌کردند.

وجـه نهم: آن حضـرت در ایمان به خـدا و رسـول پیش‌قدم بود. عامّه و خاصّه به این فضیلت معترف‌اند و دشمنان او انکار نمى‌توانند نمود؛ چنان‌که خود امیرالمؤمنین علیه‌السلام این منقبت را در بالاى منبر اظهار فرمود و احدى آن را انکار نکرد.

حضرت رسول خدا صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله هنگام تزویج ایشان با حضـرت فاطمۀ زهرا سلام‌اللّه‌علیها فـرمـود: زَوَّجْتُکِ اَقْدَمَهُمْ اِسلاما وَاَکثْرَهُمْ عِلْما.

رسول خدا صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله از همان ابتدا آن حضرت را به‌عنوانِ خلیفه خود معرفی فرمود و اعلام کرد بعد از من، علی علیه‌السلام آنچه برعهده دارم می‌پردازد و وصایای مرا انجام می‌دهد.

به‌قول حضرت آیت‌اللّه‌العظمی نجابت در ۳۵ مورد از مواردی که ثبت شده، پیامبر اکرم صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله فرمودند علی علیه‌السلام خلیفه و جانشین من است. این غیر از مواردی است که گفتند و ثبت نشد.

وجه دهم: آن حضرت افصح فصحاء بود و این مطلب به اندازه‌ای واضح است که معاویـه اذعان نمود: واللّه که راه فصاحت و بلاغت را بر قریش کسى غیر عـلى نگشود و قانون سخن را کسى غیر او تعلیم ننموده.

بلغـاء در وصـف کلام آن جناب گفته‌اند که دون کلامِ الخالق و فـوق کلام المخلوق.

کتاب نهج‌البلاغه قوی‌ترین شاهد اسـت در ایـن باب و خـدا و رسول داند اندازه فصاحت و دقائق حکمت کلمات آن حضرت را.

اگر بعضى علماى سـنّت و جماعت خطبه شقشقیه را از خُطب آن حضرت نشمردند و منسوب به سید رضى کردند، مطلب دیگری در ایـن بـاب در نظـر داشته‌اند، والاّ بر اهل ادب و خبره پوشیده نیست سخافت قول ایشان؛ چه علماى اخبار ذکر کرده‌اند که پیش از ولادت سید رضى رحمه‌اللّه این خطبه را در کتب سالفه یافتند.

شیخ مفید که ولادتش ۲۱ سال قبل از سید رضى واقع شده این خطبه را در کتاب ارشاد نـقـل کرده و فرموده جماعتى از اهل نقل به طُرُق مختلفه از ابن عباس روایت کرده‌اند که امیرالمؤمنین علیه‌السلام این خطبه را در رَحْبَه انشاء فرمود و من نیز در خدمت آن حضرت حـاضـر بـودم.

کجا سید رضی می‌توانست چینین جملاتی بگوید. آنها که اهل این فن هستند می‌فهمند این کلامِ بشر عادی نیست.

در شجاعت و قوت آن حضرت روایات بسیار رسیده. امام صادق در حدیثی فرمود:

فاطمه بنت اسد (مادر امیرالمؤمنین) گوید: او را بستم و در قنداق پیچیدم، ولی آن را پاره کرد. سپس در دو قنداق و سه و چهار و پنج و شش قنداق که برخی از آنها از چرم و حریر بود پیچیدم باز همه را پاره کرد و گفت: مادر، دست مرا نبند که من محتاجم هنگام ذکر پروردگار خود انگشتانم را به راست و چپ حرکت دهم و اظهار عجز و نیاز به درگاه خدا کنم.

همچنین روایت شده وقتی خالد بن ولید با لشکر خویش امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را در اراضی خود دید، اراده جسارتی نمود.

آن حضرت او را از اسب پیاده کرد و به جانب آسیای حارث بن کلده کشانید، میله آهنین آن آسیاب را بیرون آورد و مثل طوقی بر گردن او انداخت.

اصحاب خالد از آن حضرت ترسیدند، خالد نیز آن حضرت را قسم داد که مرا رها کن.

حضرت او را رها کرد، در حالی که آن میله آهنین مثل قلاده به گردن او بود تا اینکه نزد ابوبکر رفت. ابوبکر آهنگر را فرمان داد تا طوق را از گردن خالد بیرون کند.

آهنگر گفت: ممکن نیست، مگر اینکه به آتش بریده شود و خالد تاب آهن گداخته را ندارد و هلاک می‌شود.

همچنان آن قلاده بر گردن خالد بود و مردم از دیدن او می‌خندیدند تا حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام از سفر برگشتند، پس نزد آن حضرت رفتند و شفاعت خالد را نمودند.

آن حضرت قبول فرمود و آن طوق را مثل خمیر قطعه قطعه کرد و بر زمین ریخت.

دیگر آنکه آن حضرت سپاهش را در مسیر صفین در بیابانى هموار حرکت داد تا اینکه بر اثر بی‌آبی تشنه شدند و نیازشان به آب افتاد.

در آن حوالی به راهبى برخوردند که در صومعه‌ای زندگی می‌کرد.

امام علیه‌السلام نزد او رفت و فرمود: آیا در نزدیکى خویش آبى سراغ دارى که این جمعیت از آن بیاشامند؟

راهب گفت: در این نزدیکی آب نیست.

امام او را رها کرد و به مکانی در آن حوالی توجه نمود و فرمود: این نقطه را بشکافید!

گروهى به کندن زمین پرداختند. صخره‌اى بزرگ آشکار شد.

گفتند: اى امیر مؤمنان! اینجا صخره‌اى است که بیل‌ها در آن کارگر نمى‌افتند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: این صخره بر روی آب قرار دارد. اگر آن را بردارید، آب را خواهید یافت.

افراد زیادی در جابه‌جا کردن صخره گِرد آمدند، امّا نتوانستند سنگ را بردارند و کار بر آنان سخت دشوار شد.

امام علیه‌السلام آستین بالا زد، انگشتانش را زیر گوشه‌اى از صخره برد و آن را بلند کرد و آب جاری شد.

افراد همگی از آن نوشیدند، در حالی که آن آب گواراترین، خنک‌ترین و زلال‌ترین آبى بود که در سفر خویش نوشیدند.

امام علیه‌السلام فرمود: توشه برگیرید و سیراب شوید.

آن گاه امام آن سنگ را بر همان جا که بود قرار داد.[2]

آن حضرت در هیچ جنگی نهراسید و هر جنگی معجزه‌ای از ایشان بود.

در جنگ احزاب وقتی عمرو بن عبدود اسب خود را هی کرد و از خندق گذشت و مبارز طلبید، هیچ‌کس جرأت مبارزه با او را نداشت. هرچه رسول خدا مسلمانان را به میدانِ او ترغیب می‌کردند، احدی پا پیش نگذاشت.

سرانجام آن‌که از رسول خدا اذن گرفت و شجاعانه به پیکارش رفت و مردانه با او جنگید و به قتلش رساند، مولا علی علیه‌السلام بود.

ابتدا آن شمشیر بر فرق مولا زد. حضرت نزد رسول خدا صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله آمد و پیامبر سرِ او را بست و گریست و فرمود: در آینده اشقی الاولین و الآخرین همین موضع را به شمشیر جفا می‌شکافد و شما را به شهادت می‌رساند.

حضرت دوباره به میدان برگشت و با او جنگید. ابتدا پای او را قطع کرد، امّا چون بر سینه‌اش نشست تا سرش را از تن جدا کند، او آب دهان بر صورت مولا انداخت.

امام از روی سینه عمرو برخاست و چند قدمی رفت و برگشت.

عمرو گفت: چرا منصرف شدی و اکنون باز آمدی؟

فرمود: تو آب دهان به صورت من انداختی، در آن حال من خشمناک شدم، نخواستم با آن حال غضب سر تو را جدا کنم، بلکه با حال انبساط، برای رضای خدا سرت را از تنت جدا می‏کنم.

مولوی این حرکت امیرالمؤمنین را به نظم آورده:

او خدو انداخت در روی علی

افتخار هر نبی و هر ولی

آن خدو زد بر رخی که روی ماه

سجده آرد پیش او در سجده‌گاه

در زمان انداخت شمشیر آن علی

کرد او اندر غزائش کاهلی

در لیلهالمبیت چهل نفر از چهل قبیله جمع شدند تا رسول خدا صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله را بکشند.

پیامبر اکرم صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله فرمود: یا علی آیا حاضرید جای من بخوابید؟

فرمود آیا جان شما سالم می‌ماند؟

فرمود بله.

گفت: من قربان شما می‌شوم.

در شبی که امیرالمومنین علیه‌السلام به جای پیامبر صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله خوابید به جبرئیل و میکائیل خطاب رسید که من بین شما دو نفر برادری قرار دادم و عمر یکی از شما را بیش از دیگری قرار دادم. کدامیک از شما ایثار می‌کند که عمر طولانی از آن دیگری باشد؟

هر دو عمر طولانی را اختیار کردند.

خطاب آمد: به زمین نگاه کنید و ببینید چگونه علی علیه‌السلام حیات خود را به برادرش پیامبر صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله ایثار نموده و به جای او خوابیده و جان خود را فدای جان او نموده است. به زمین بروید و او را از دشمنان حفظ کنید.

آنان آمدند و جبرئیل بالای سر امیرالمومنین علیه‌السلام و میکائیل سمت پاهای آن حضرت نشست و ندا کرد:

«بخ بخ لک یا بن ابى طالب، من مثلک یباهى الله بک ملائکه سبع سماوات»

«به‌ به تو را اى پسر ابوطالب! کیست مانند تو؟ خدا بواسطۀ تو بر ملائکه هفت آسمان مباهات مى‌نماید.»

کفّار وقتی دیدند آن جناب جای پیامبر خوابیده، گفتند: علی را جای رسول خدا بکشید، امّا از هیبت آن حضرت رعبی در دلشان افتاد و منصرف شدند.

طبق برخی نقل‌ها علی علیه‌السلام شمشیر یکی از آنها را گرفت و مقابلشان ایستاد. آنها گفتند کاری با تو نداریم.

در جنگ احد وقتی مسلمانان فرار کردند، علی علیه‌السلام در کنار پیامبر اکرم صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله می‌‌جنگید و با تن و جان خویش از ایشان محافظت می‌کرد.

در جنگ حُنین، بعد از فتح مکه، ابتدا مسلمانان غافلگیر شدند و فرار کردند. فقط ده نفر ماندند که یکی از آنها علی علیه‌السلام بود. آن حضرت پرچمدار مشرکان را کشت و پس از آن مشرکان فرار کردند و پراکنده شدند.

به روایتی علی علیه‌السلام در آن جنگ چهل نفر از دشمنان را به هلاکت رساند.

در جنگ بدر تنی چند از کفّار قریش به شمشیر مولا علی علیه‌السلام به درک واصل شدند.

آن حضرت کرّار بلا فرار بود. در هیچ جنگی فرار نکرد.

[1]. منافقون، ۸.

[2]. ارشاد مفید، ۱، ۳۳۵.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است