تفسیر سوره اعراف

تفسیر سوره اعراف ، جلسه 64 ، آیه 137 ، دوشنبه 1394/04/15 ، 19 رمضان 1436 آیت الله سید علی محمد دستغیب

*** دانلود فایل صوتی ***

 


 بسم الله الرحمن الرحیم

تفسیر سوره اعراف ، جلسه 64 ، آیه 137 ، دوشنبه 1394/04/15 ، 19 رمضان 1436 آیت الله سید علی محمد دستغیب 1

 

امیرالمؤمنین در وصیت به امام حسن و امام حسین علیهما السلام فرمود :

«أُوصِیکُمَا بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ ألاَّ تَبْغِیَا اَلدُّنْیَا وَ اِنْ بَغَتْکُمَا وَ لاَتَأسَفَا عَلَى شَیءٍ مِنْهَا زُوِیَ عَنْکُمَا وَ قُولا بِالْحَقِّ وَ اِعْمَلاَ لِلأجْرِ وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً»

«شما را به تقواى الهى سفارش مى‌کنم و این که دنیا را مجویید؛ گرچه دنیا شما را بجوید و بر آنچه از دنیا از دستتان رفته، متأسّف نباشید! حق بگویید و براى ثواب الهى بکوشید! دشمن ستمگر و یار ستمدیده باشید!»

 

همه‌ى شیعیان، فرزندان رسول خدا و امیرالمؤمنین علیهماالسلام هستند. «تقوا» یعنى انجام واجبات، ترک محرّمات و پرهیز از شبهات. «لا تَبغِیا دنیا» یعنى در پى دنیا نباشید! حتّى اگر دنیا به شما روآورد، محبّت آن را به دل نگیرید؛ به آنچه نصیبتان شده، تعلّق خاطر نداشته باشید و گمان نکنید همیشه براى شما مى‌ماند. «وَ لاَ تَأسَفَا عَلَى شَیءٍ مِنْهَا» یعنى به خاطر آنچه از دست داده‌اید تأسف نخورید و دائم نگویید چرا فلان چیز را از دست دادم؛ چرا فلان کس را از دست دادم؟ هر چه از دست دادید، به حساب خدا بگذارید و بدانید او جبران مى‌کند. «و قُولا بِالحَقِّ» هنگام سخن گفتن، حق را بگویید و از باطل پرهیز کنید! «وَ اِعْمَلاَ لِلأجْرِ» کارهاى خود را با نیت الهى و پاداش اخروى انجام دهید، نه به خاطر مقاصد دنیوى؛ اگر به خانه اقوام و خویشان مى‌روید، نیت صله رحم و خشنودى خدا داشته باشید! «وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً» دوست ستمگر و راضى به کار او نباشید؛ اگر دیدید کسى را بى‌جهت کتک مى‌زنند یا دشنام مى‌دهند، نایستید و بخندید! هر کس راضى به ظلم باشد، در گناه آن شریک است. «وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً» یار و مددکار مظلوم باشید. اگر مال کسى را مى‌برند یا کتکش مى‌زنند، تا آنجا که مى‌توانید، از او دفاع کنید!

 

 

وَ أوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذینَ کانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الاْرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتی بارَکْنا فیها وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنى عَلى بَنی اِسْرائیلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما کانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما کانُوا یَعْرِشُونَ(137)

و مردمانى را که ضعیف نگه داشته شده بودند، وارث شرق و غرب زمینى کردیم که برکت در آن نهاده بودیم و وعده نیکوى پروردگارت بر بنى اسرائیل، به خاطر صبرى که کردند، تحقق یافت و آنچه فرعون و قومش مى‌ساختند و آنچه مى‌افراشتند، همه را در هم شکستیم.

 

وَ أوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذینَ کانُوا یُسْتَضْعَفُونَ؛ فرق است بین ارث و بخشش. گاه خداى تعالى نعمت‌هایى به انسان مى‌بخشد؛ مثل سلامتى، فرزند، خانه، ماشین، مقام و… این‌ها عطایاى پروردگار است که باید از آنها استفاده صحیح کرد. امّا گاهى انسان، از حظیظ ذلّت به اوج عزّت مى‌رسد و ناگهان صاحب قدرت مطلق مى‌شود. این حکومت و قدرت، براى کسى که پیش از این مظلوم و مستضعف بود، امّا ایمان داشت و براى خدا صبر کرد، «میراث» خداى تعالى است.

 

خداوند در سوره قصص مى‌فرماید :

(وَ نُریدُ أنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ )

«و ما اراده کرده‌ایم بر مستضعفان زمین منّت بگذاریم و آنان را پیشوایان مردم و وارثان زمین گردانیم.»

 

در سوره انبیا مى‌فرماید :

(وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أنَّ الاْرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ)

«و پس از تورات، در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایسته من به ارث خواهند برد.»

 

در سوره اعراف نیز مى‌فرماید :

(اِنَّ الاْرْضَ لِلّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقینَ )

«زمین از آن خداست، آن را به هر کس از بندگانش بخواهد، واگذار مى‌کند و آینده از آن پرهیزکاران است.»

 

(وَ لَوْ أنَّ أهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاْرْضِ )

«و اگر مردم قریه‌ها ایمان آورده، تقوا پیشه مى‌کردند، برکاتى از آسمان‌ها و زمین به رویشان مى‌گشودیم.»

 

از کنار هم قرار دادن این آیات معلوم مى‌شود که وعده وراثت زمین، درباره بندگان مؤمن و صالحى است که تحت ظلم و استضعاف ستمگران بوده‌اند.

 

مَشارِقَ الاْرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتی بارَکْنا فیها؛ سرزمینى که خداوند به بنى اسرائیل ارث داد، از مصر آغاز مى‌شد و تا فلسطین و شامات ادامه داشت. مصر به خاطر رود نیل و شام و فلسطین به خاطر آب فراوان وزمین‌هاى حاصلخیز، موقعیت بسیار مناسبى براى کشاورزى و دامدارى داشتند. بنى اسرائیل پس از خروج از مصر، در فلسطین و شامات ـ که شامل سوریه، لنبان و اردن امروزى مى‌شود ـ مسکن گزیدند و سپس با موافقت حضرت موسى، مصر را نیز ضمیمه قلمرو خود کردند.

 

حکومت این سرزمین‌ها، که بخش مهمى از دنیاى آن روز به حساب مى‌آمد، در اختیار آنان بود تا آنکه در میانشان اختلاف افتاد و بتدریج احکام دین خود را زیر پا گذاشته، دست به کشتار پیامبران زدند؛ نقل شده که در یک روز هفتاد پیامبر را کشتند.

 

خداى تعالى در سوره بقره درباره آنها مى‌فرماید :

(وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّهُ وَ المَسْکَنَهُ وَ باءُو بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ ذلِکَ بِأنَّهُمْ کانُوا یَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الحَقِّ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ )

«و ذلّت و بیچارگى بر آنان زده شد و به خشم خدا گرفتار شدند؛ زیرا آیات خدا را انکار مى‌کردند و پیامبران را به ناحق مى‌کشتند. این به خاطر آن بود که نافرمانى کرده، پیوسته از حدّ مى‌گذشتند.»

 

ابتدا بخت النصر بر آنان مسلط شد؛ سپس تحت سلطه دولت ایران و بعد از آن دولت روم قرار گرفتند. امروز هم این قوم گمان مى‌کنند مستقل هستند، امّا در واقع همه چیزشان وابسته به آمریکا و اروپاست. مطابق فرمایش خداى تعالى آنان هیچ گاه نمى‌توانند مستقل و قدرتمند باشند، مگر آنکه تحت حمایت قدرت‌هاى دیگر قرار گیرند.

 

وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنى عَلى بَنی اِسْرائیلَ؛ «تَمَّت» یعنى تمام شد. «حُسنا» صفت براى «کلمه» است؛ یعنى وعده‌ى خوبى که خداوند به بنى اسرائیل داد.

 

سرانجام خداى تعالى به آنچه درباره بنى اسرائیل وعده کرده بود، عمل کرد و آنان را وارث زمین ساخت. پیش از این هم جناب موسى به آنان وعده داده بود که به زودى خداوند، دشمنان شما را نابود مى‌سازد و شما را جانشین آنها در زمین مى‌کند، پس از آن بنگرد چگونه عمل خواهید کرد.

 

بِما صَبَرُوا؛ وعده‌ى پروردگار در سایه استقامت و پایدارى بنى اسرائیل تحقق یافت، امّا صبر آنان، فقط دست روى دست گذاشتن و منتظر ماندن نبود، بلکه به حضرت موسى ایمان آوردند و از او اطاعت کردند.

 

ممکن است گروهى علیه حکومتى قیام کنند تا حکومت دلخواه خود را روى کار بیاورند. این قیام براى خدا و مقصود قرآن نیست. قیام براى خدا که منجر به وراثت زمین مى‌شود، آن است که مقصود قیام کنندگان، ریشه‌کن کردن ظلم و برپایى احکام شرع باشد. آنچه در زمان حضرت صاحب الزمان عجّل الله تعالى فرجه تحقق خواهد یافت، همین است.

 

وَ دَمَّرْنا ما کانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ؛ «دَمَّرنا» یعنى هلاک کردیم. «یَصنَعُ» هم ساخته‌هاى دست آنها و هم آرزوهایى است که در صدد تحقق آن بودند.

 

وَ ما کانُوا یَعْرِشُونَ؛ «یَعرشون» یعنى چیزهاى بلندى که ساخته بودند؛ اعم از ساختمان‌ها، باغ‌ها و درختان.

بدین ترتیب بنى اسرائیل وارث زمین شدند، امّا هنوز از نیل نگذشته، اسیر جهالت و اشتباهات متعدّد شدند؛ ابتدا با دیدن بت‌پرستان، هواى بت‌پرستى بر سرشان افتاد و سپس به گوساله‌پرستى رو آوردند.

 

 

امیرالمؤمنین

پس از جنگ صفین، گروهى در سپاه امیرالمؤمنین که ایشان را مجبور به پذیرش حکمیت کردند و بعدها به نام «خوارج» شهرت یافتند، از کوفه خارج شده، شروع به اقدام علیه مولا على علیه السلام و قتل مسلمانان نمودند.

 

حضرت با سپاهى به مقابله‌ى آنان رفت. در رویارویى دو سپاه، ابتدا خود و ابن عباس به موعظه و نصیحت آنان پرداختند و از این رهگذر، هشت هزار نفر، از جنگ منصرف شده، چهار هزار نفر باقى ماندند که همه، به جز نُه نفر به درک شتافتند. از میان آنها که ترک جنگ کرده بودند، برخى هرگز دست از دشمنى با مولا برنداشتند و ایشان را مخالف دین و قرآن مى‌شناختند. اکنون ماجراى شهادت مولا على علیه السلام از منتهى الآمال :

 

گروهى از خوارج که از آن جمله عبدالرّحمن بن ملجم بود، بعد از واقعه نهروان در مکه جمع شدند و هر روز اجتماع مى‌کردند و بر کشتگان نهروان مى‌گریستند. یک روز با هم گفتند: على و معاویه کار این امّت را پریشان ساختند؛ اگر هر دو تن را مى‌کشتیم این امّت را از زحمت ایشان آسوده مى‌ساختیم. مردى از قبیله اشجع، سر برداشت و گفت: به خدا قسم که عمرو بن العاص کم از ایشان نیست، بلکه اصل فساد و ریشه فتنه او است؛ پس سخن بر این نهادند که هر سه تن را باید کشت.

 

ابن مُلجم لعین گفت: على را من مى‌کشم. حجّاج بن عبداللّه که معروف به برک بود، کشتن معاویه را به ذمّه خویش نهاد، و دادویه که معروف به عمرو بن بکر تمیمى است، قتل عمرو عاص را بر ذمّه نهاد.

 

چون عهد به پاى بردند، با هم قرار دادند که باید هر سه تن در یک شب بلکه در یک ساعت کشته شوند و سخن بر این نهادند که شب نوزدهم ماه رمضان، هنگام نماز بامداد که ایشان حاضر مسجد شوند، در انجام این امر اقدام نمایند؛ پس یکدیگر را وداع کرده، برک طریق شام گرفت و عمرو، سفر مصر کرد و ابن ملجم لعین به جانب کوفه روان شد و هر سه تن، شمشیر خود را مسموم ساختند و مکنون خاطر را مکتوم داشتند و انتظار روز میعاد مى‌بردند تا گاهى که شب نوزدهم رسید.

 

بامداد آن شب برک بن عبداللّه با شمشیر زهر آب داده داخل مسجد شد و در میان جماعت، از قفاى معاویه بایستاد. آن گاه که معاویه به رکوع یا به سجود رفت، تیغ بکشید و بر ران او زده، معاویه بانگى در داد و در محراب درافتاد. مردمان در هم رفتند و برک را بگرفتند و معاویه را به سراى خویش بردند و طبیب حاذق حاضر کردند. چون طبیب زخم او را دید گفت: این ضربت از اثر شمشیر زهر آب داده است و عِرْق نکاح را آسیب رسیده است. اگر خواهى این جراحت بهبودى پذیرد و نسل تو منقطع نشود، باید با آهن سرخ کرده موضع جراحت را داغ کرد، آنگاه مداوا کرد و اگر چشم از فرزند مى‌پوشى، با مشروبات معالجه توان کرد. معاویه گفت: مرا تاب و توان نیست که به حدیده محماه صبر کنم و مرا دو فرزندم یزید و عبداللّه کافى است؛ پس او را با شراب عقاقیر مداوا کردند تا بهبودى یافت و نسل او منقطع گشت و بعد از صحّت، امر کرد تا از بهر او در مسجد مقصوره‌اى بنا کردند و پاسبانان بگماشت تا او را حراست کنند؛ پس برک را حاضر ساخت و فرمان داد تا سر از تنش برگیرند.

 

گفت: الامان و البشاره! معاویه گفت: چیست آن بشارت؟ گفت : رفیق من رفته است که على را در این وقت بکشد، اکنون مرا حبس کن تا خبر رسد؛ اگر على را کشته‌اند، آنچه خواهى بکن، و اگرنه، مرا رها کن که بروم على را به قتل رسانم و سوگند یاد کنم که باز به نزد تو آیم که هر چه خواهى در حقّ من حکم کنى؛ پس بنابر قولى معاویه امر کرد تا او را حبس کردند تا گاهى که خبر شهادت امیرالمومنین علیه السلام رسید. به شکرانه قتل على علیه السلام او را رها کرد.

 

امّا عمرو بن بکر چون داخل مصر شد، صبر کرد تا شب نوزدهم شهر رمضان برسید؛ پس با شمشیر مسموم در مسجد جامع درآمد و به انتظار عمروعاص نشست از قضا در آن شب عمروعاص را قولنجى عارض شد و نتوانست به مسجد رفت، پس قاضى مصر را که خارجه بن ابى حبیبه مى‌گفتند، به نیابت خویش به مسجد فرستاد.

 

خارجه به نماز ایستاد. عمرو بن بکر را چنان گمان رفت که پیشنماز عمروعاص است. شمشیر خود را کشید و بر خارجه بدبخت فرود آورد و او را در خون خود بغلطانید.

 

روز دیگر عمرو عاص به عیادت خارجه رفت و او هنوز حشاشه جانى باقى داشت. رو به عمرو عاص کرد و گفت: یا ابا عبداللّه! همانا این مرد اراده نداشت جز قتل تو را. عمرو گفت: لکن خداوند اراده کرد خارجه را.

 

امّا عبدالرحمن بن ملجم به قصد قتل امیرالمومنین علیه السلام به کوفه آمد و در محلّه بنى کِنْده که قاعدین خوارج در آنجا جاى داشتند، فرود شد ولکن از خوارج قصد خویش را مخفى مى‌داشت که مبادا منتشر شود. در این ایّام که به انتظار کشتن امیرالمومنین علیه السلام روز به سر مى برد، وقتى به زیارت یکى از اصحاب خویش رفت. در آنجا قطام بنت اخضر تیمیّه را ملاقات کرد و او سخت نیکو روى و مشگین موى بود و پدر و برادر او را که از جمله خوارج بود، امیرالمومنین علیه السّلام در نهروان کشته بود؛ از این جهت او را با على علیه السلام خصومت بى‌نهایت بود.

 

ابن ملجم را چون نظر به جمال دل آراى او فتاد، یکباره دل از دست بداد. لاجرم از در خواستگارى قطام بیرون شد. قطام گفت که چه مَهْر من خواهى کرد؟ گفت: هر چه بگویى! گفت: صداق من سه هزار درهم و کنیزکى و غلامى و کشتن على بن ابى طالب است!

 

ابن مُلجم گفت: تمام آنچه گفتى ممکن است، جز قتل على که چگونه از براى من میسّر شود؟ قطام گفت: وقتى که على مشغول به امرى باشد و از تو غافل باشد، ناگهان بر او شمشیر مى‌زنى و غیلهً او را مى‌کشى پس اگر کشتى، قلب مرا شفا دادى و عیش خود را با من مُهنّا ساختى و اگر تو کشته شوى، پس آنچه در آخرت به تو مى‌رسد از ثواب‌ها بهتر است براى تو از آنچه در دنیا به تو مى‌رسد.

 

ابن ملجم دانست که آن ملعونه با او در مذهب موافقت دارد، گفت: به خدا سوگند که من نیز به این شهر نیامده‌ام مگر براى این کار! قطام گفت که من از قبیله خود جمعى را با تو همراه مى‌کنم که تو را در این امر معاونت کنند. پس کس فرستاد به نزد وَرْدان بن مُجالد که از قبیله او بود و او را براى یارى ابن ملجم طلبید.

 

از امّکلثوم نقل شده که فرمود چون شب نوزدهم ماه رمضان رسید، پدرم به خانه آمد و به نماز ایستاد. من براى افطار آن جناب طبقى حاضر گذاشتم که دو قرصه نان جو با کاسه‌اى از شیر و مقدارى نمک سوده در آن بود. از نماز که فارغ شد، چون آن طبق را نگریست، بگریست و فرمود: اى دختر! براى من در یک طَبَق دو نان خورش حاضر کرده‌اى؟ مگر نمى‌دانى که من متابعت برادر و پسر عمّ خود رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مى‌کنم؟ اى دختر! هر که خوراک و پوشاک او در دنیا نیکوتر است ایستادن او در قیامت نزد حق تعالى بیشتر است. اى دختر! در حلال دنیا حساب است و در حرام دنیا عذاب. پس برخى از زهد حضرت رسول صلّى الله علیه و آله را تذکره فرمود؛ آن گاه فرمود: به خدا سوگند افطار نکنم تا از این دو خورش، یکى را بردارى!

 

پس من کاسه شیر را برداشتم و آن حضرت اندکى از نان جو با نمک تناول فرمود و حمد و ثناى الهى به جا آورد و برخاست و به نماز ایستاد. پیوسته مشغول رکوع و سجود بود و تضرّع و ابتهال به درگاه خالق متعال مى‌نمود و نقل شده که آن حضرت در آن شب بسیار از بیت خود بیرون مى‌رفت و داخل مى‌شد و به اطراف آسمان نظر مى‌کرد و اضطراب مى‌نمود و تضرّع و زارى مى‌کرد و سوره یس را تلاوت فرمود و مى‌گفت: «اَللّهُمَّ بارکْ لى فى الْمَوْتِ» یعنى خداوندا مبارک گردان براى من مرگ را!

 

بسیار مى‌گفت: «اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ ر اجِعُونَ» و کلمه مبارکه «لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلّا بِاللّهِ العَلِىِّ الْعَظیمِ» را بسیار مکرر مى‌کرد و بسیار صلوات مى‌فرستاد و استغفار مى‌نمود. حضرت در تمام آن شب بیدار بود و براى نماز شب بیرون نرفت، به خلاف عادت همیشه خویش.

 

و روایت شده که در آن شب، آن حضرت بیدار بود و بسیار بیرون مى‌رفت و به آسمان نظر مى‌افکند و مى‌فرمود:به خدا قسم که دروغ نمى‌گویم و دروغ به من گفته نشده! این است آن شبى که مرا وعده شهادت داده‌اند. پس به مضجع خویش برمى‌گشت. پس زمانى که فجر طالع شد، ابن نَبّاح، موذّن آن حضرت درآمد و نداى نماز در داد. حضرت به آهنگ مسجد برخاست. چون به صحن خانه آمد، مرغابیان چند که در خانه بودند، به خلاف عادت از پیش روى آن حضرت درآمدند و پر مى‌زدند و فریاد و صیحه همى کردند. بعضى خواستند که ایشان را برانند. حضرت فرمود: ایشان را به حال خود رها کنید! همانا ایشان صیحه زنندگانند که از پى، نوحه کنندگان دارند.

 

به روایتى امّ کلثوم یا امام حسن علیه السّلام عرض کرد: اى پدر! چرا فال بد مى‌زنى؟ فرمود: فال بد نمى‌زنم، لکن دل شهادت مى‌دهد که کشته مى‌شوم یا آنکه فرمود: این سخن حقّى بود که به زبانم جارى شد. آنگاه سفارش مرغابیان را به امّ کلثوم نمود و چون به در خانه رسید، قلاب، در کمربند آن حضرت بند شد و از کمر مبارکش باز شد. حضرت کمر را محکم بست و اشعارى چند انشاد کرد.

 

امیرالمومنین علیه السلام وارد مسجد گشت و قندیل هاى مسجد خاموش بود، آن حضرت در تاریکى، رکعتى چند نماز بگزاشت و لختى مشغول تعقیب گشت؛ آن گاه بر بام مسجد آمد و انگشتان مبارک بر گوش نهاد و بانگ اذان در داد و چون آن حضرت اذان مى‌گفت، هیچ خانه در کوفه نبود، مگر آنکه صداى اذانش به آنجا مى رسید. آن گاه از مأذنه به زیر آمد و خداى را تقدیس و تهلیل مى‌گفت و صلوات مى‌فرستاد آن گاه از بام به زیر آمد.

 

پس به صحن مسجد درآمد و همى گفت : «الصَّلوه الصَّلوه» و خفتگان را براى نماز از خواب برمى‌انگیخت و ابن ملجم ملعون در تمام آن شب بیدار بود و در آن امر عظیم که اراده داشت تفکّر مى‌کرد. این هنگام که امیرالمومنین علیه السلام خفتگان را براى نماز بیدار مى‌کرد، او نیز در میان خفتگان به رو درافتاده بود و شمشیر مسموم خود را در زیر جامه داشت. چون امیرالمومنین علیه السلام بدو رسید، فرمود: برخیز براى نماز! و چنین مخواب که این خواب شیاطین است؛ بر دست راست بخواب که خواب مومنان است یا به طرف چپ بخواب که خواب حکما است و بر پشت بخواب که خواب پیغمبران است.

 

آن گاه فرمود: قصدى در خاطر دارى که نزدیک است از آن، آسمان‌ها فرو ریزد و زمین چاک شود و کوهسارها نگون گردد و اگر بخواهم مى توانم خبر داد که در زیر جامه چه دارى! و از او در گذشت و به محراب رفت و به نماز ایستاد.

 

چون امیرالمومنین علیه السلام در رکعت اول، سر از سجده برداشت، شبیب ابن بجره اول آهنگ قتل آن حضرت کرد و بانگ زد که «للّهِ الْحُکْم یا على لا لَکَ و لا لاصْحابِکَ» یعنى حکم خاص خداوند است تو نتوانى از خویشتن حکم کنى و کار دین را به حکومت حکمین بازگذارى. این بگفت و تیغ را براند. شمشیر او بر طاق آمد و خطا کرد. از پس او، ابن ملجم آمد، شمشیر خود را حرکتى داد و این کلمات بگفت و شمشیر بر فرق آن حضرت فرود آورد و از قضا، ضربت او به جاى زخم عمرو بن عبدود آمد و تا موضع سجده را بشکافت.

 

آن حضرت فرمود: «بِسْمِ اللّهِ و بِاللّهِ وَ عَلى مِلَّهِ رَسُولِ اللّهِ فُزْتُ وَ رَبِّ الکَعْبَهِ» «سوگند به خداى کعبه که رستگار شدم!» و صیحه شریفه‌اش بلند شد که فرزند یهودیه، ابن ملجم مرا کشت. او را ماءخوذ دارید! اهل مسجد چون صداى آن حضرت شنیدند، در طلب آن ملعون شدند و صداها بلند شد و حال مردم دیگرگون شده بود پس همه به سوى محراب دویدند که آن حضرت در محراب افتاده و فرق مبارکش شکافته شده و خاک برمى گیرد و بر مواضع جراحت مى ریزد و این آیه مبارکه مى خواند :

 

(مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَهً أُخْرى )

«از زمین خلق کردم شما را و در زمین برمى‌گردانم شما را و از زمین بیرون مى‌آورم شما را بار دیگر.»

 

جبرئیل در میان آسمان و زمین ندا در داد، چنان که مردمان بشنیدند و گفت :

«تَهَدَّمَتْ وَ اللّهِ اَرْکانُ الْهُدى وَ انْطَمَسَتْ اَعْلامُ التُّقى وَ انْفَصَمَتِ الْعُرْوَهُ الْوُثْقى قُتِلَ ابْنُ عَمِّ الْمُصطَفى قُتِلَ الْوَصِىُّ الْمُجْتَبى قُتِلَ عَلِىُّ الْمُرْتَضى قَتَلَهُ اَشْقَى الاَشْقِیاءِ»

«به خدا سوگند که در هم شکست ارکان هدایت و تاریک شد ستاره‌هاى علم نبّوت و برطرف شد نشانه‌هاى پرهیزکارى و گسیخته شد عروه الوثقاى الهى و کشته شد پسر عَمِّ محمّد مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم و شهید شد سیّد اوصیاء على مرتضى. شهید کرد او را بدبخت ترین اشقیاء.»

 

چون حسنین به نزدیک محراب آمدند، پدر بزرگوار خویش را دیدند که در میان محراب در افتاده و ابوجعده و جماعتى از اصحاب و انصار آن حضرت حاضرند و همى خواهند تا مگر آن حضرت را بر پا دارند تا با مردم نماز گزارد و او توانایى ندارد. پس حضرت امیرالمومنین علیه السلام، امام حسن را به جاى خود باز داشت که با مردم نماز گزارد و آن حضرت نماز خویشتن را نشسته تمام کرد و از زحمت زهر و شدت زخم، به جانب یمین و شمال متمایل مى‌گشت.

 

چون امام حسن علیه السلام از نماز فارغ شد، سر پدر را در کنار گرفت و همى گفت: اى پدر! پشت مرا شکستى؛ چگونه تو را به این حال توانم دید؟ امیرالمومنین علیه السلام چشم بگشود و فرمود: اى فرزند! از پس امروز پدرت را رنجى نیست، اینک جدّ تو، محمّد مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم و جدّه تو خدیجه کبرى و مادر تو فاطمه زهرا علیها السّلام و حوریان بهشت حاضرند و انتظار پدرت را دارند. تو شاد باش و دست از گریستن بدار که گریه تو، ملائکه آسمان را به گریه درآورده است؛ پس با رداى امیرالمومنین علیه السلام جراحت سر را محکم ببستند. با آنکه جاى ضربت را محکم بستند خون از آن مى‌ریخت و گلگونه مبارکش از زردى به سفیدى مایل شد.

 

پس زمانى مدهوش شد و امام حسن علیه السلام بگریست و از قطرات عبرات آن حضرت که بر روى پدر بزرگوارش ریخت، آن حضرت به هوش آمد و چشم بگشود و فرمود: اى فرزند! چرا مى‌گریى و جزع مى کنى؟ همانا تو بعد از من، به زهر ستم شهید مى‌شوى و برادرت حسین به تیغ، و هر دو تن به جدّ و پدر و مادر خود ملحق خواهید شد.

 

ابن ملجم لعین را به حضور حضرت امام حسن علیه السلام آوردند؛ چون نظر آن حضرت بر او افتاد فرمود: اى ملعون! کشتى امیرالمومنین و امام المسلمین را به جاى آنکه تو را پناه داد و تو را بر دیگران اختیار کرد و عطاها فرمود، آیا بد امامى بود از براى تو و جزاى نیک‌هاى او به تو این بود که دادى ؟!

 

ابن ملجم همچنان سر به زیر افکنده بود و سخن نمى‌گفت. بعد از لختى امیرالمومنین علیه السّلام چشم بگشود. به جانب آن ملعون نگریست و به صداى ضعیفى فرمود: یابن ملجم! امرى بزرگ آوردى و مرتکب کار عظیم گشتى. آیا من از بهر تو بد امامى بودم که مرا چنین جزا دادى ؟ آیا من ترا مورد مرحمت نکردم و از دیگران برنگزیدم؟ آیا به تو احسان نکردم و عطاى تو را افزون نکردم با آنکه مى دانستم که تو مرا خواهى کشت لکن خواستم حجّت بر تو تمام شود و خدا انتقام مرا از تو بکشد و نیز خواستم که از این عقیدت برگردى و شاید از طریق ضلالت و گمراهى روى بتابى، پس شقاوت بر تو غالب شد تا مرا بکشتى، اى شقى‌ترین اشقیاء!

 

ابن ملجم این وقت بگریست و گفت: «أفَاَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فى النّارِ» یعنى آیا تو نجات مى‌توانى داد کسى را که در جهنّم است؟

 

آنگاه حضرت سفارش او را به امام حسن علیه السّلام کرد و فرمود: اى پسر! با اسیر خود مدارا کن و طریق شفقت و رحمت پیش دار، آیا نمى بینى چشم‌هاى او را که از ترس چگونه گردش مى‌کند و دلش چگونه مضطرب مى‌باشد؟ امام حسن علیه السّلام عرض کرد: این ملعون تو را کشته است و دل ما را به درد آورده است، امر مى‌کنى که با او مدارا کنیم؟

 

فرمود: اى فرزند! ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم. پس بخوران به او از آنچه خود مى‌خورى و بیاشام او را از آنچه خود مى‌آشامى. اگر من از دنیا رفتم از او قصاص کن و او را بکش و جسد او را به آتش نسوزان و او را مُثله مکن! یعنى دست و پا و گوش و بینى و سایر اعضاى او را قطع مکن که من از جدّ تو رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود: «مثله مکنید؛ گرچه سگ گزنده باشد» و اگر زنده ماندم، من خود داناترم که با او چه کار کنم و من اولى مى‌باشم به عفو کردن؛ چه، ما اهل بیتى مى‌باشیم که با گناهکار در حق خود، جز به عفو و کرم رفتار ننماییم.

 



 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است