رمضان المبارک ۱۳۹۵-۱۴۳۷

۲۱ رمضان ۱۴۳۷ | آیت الله سید علی محمد دستغیب

اگر گناه انسان زیاد شود؛ نماز نخواند؛ روزه نگیرد و گناهان زشتى انجام دهد، نشانه این است که محبّت امیر المؤمنین در دلش نیست و بلکه با ایشان دشمن است. کسى که زیاد گناه مى‌کند و همیشه با حکم خدا مخالفت مى‌کند، مثل این است که به مولا على علیه السلام سنگ مى‌زند و دیگر هیچ نشانى از دوستى در او نمى‌ماند.

این نیست که دوست على هر گناهى بکند و واجبات را ترک کند، اشکالى ندارد و بهشت مى‌رود. چنین کسى هرگز دوست على علیه السلام نیست. محّب واقعى مولا، محبّت خود را نگه مى‌دارد و اگر احیاناً خلافى یا گناه مختصرى انجام داد، این دوستى، اثر آن را از بین مى‌برد و کفّاره گناهش مى‌شود.

بنابراین کسى که دشمنى على علیه السلام را در دل دارد، محال است ایمان در دلش باشد؛ هر چند نماز، روزه، حج و عبادت بسیار داشته باشد.

 

 


صوت جلسه

متن تفسیر
   

 

 بسم اﷲ الرحمن الرحیم

 

دوشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۰۷ | ۲۱ رمضان ۱۴۳۷

 

 

 

روایت

قال النبى صلّى الله علیه و آله: «حُبُّ عَلِیٍّ حَسَنَهٌ لا یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَهٌ وَ بُغْضُ عَلِیٍّ سَیِّئَهٌ لا یَنْفَعُ مَعَهَا حَسَنَه»[۱]

رسول خدا صلّى الله علیه و آله فرمود: «محبّت على حسنه‌اى است که هیچ گناهى به آن آسیب نمى‌زند و دشمنى على، گناهى است که هیچ حسنه‌اى به آن سود نمى‌بخشد.»

 

قرآن کریم مى‌فرماید :

(ثُمَّ کانَ عاقِبَهَ الَّذینَ أساوُا السُّوأى أنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللهِ وَ کانُوا بِها یَسْتَهْزِوُنَ )[۲]

«سرانجام آنان که به کار زشت پرداختند این شد که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به تمسخر گرفتند.»

 

اگر گناه انسان زیاد شود؛ نماز نخواند؛ روزه نگیرد و گناهان زشتى انجام دهد، نشانه این است که محبّت امیر المؤمنین در دلش نیست و بلکه با ایشان دشمن است. کسى که زیاد گناه مى‌کند و همیشه با حکم خدا مخالفت مى‌کند، مثل این است که به مولا على علیه السلام سنگ مى‌زند و دیگر هیچ نشانى از دوستى در او نمى‌ماند.

 

(قُلْ اِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللهُ غَفُورٌ رَحیمٌ )[۳]

«بگو: اگر خدا را دوست مى‌دارید از من پیروى کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد و گناهان شما را بیامرزد و خدا آمرزنده و مهربان است.»

 

پس با جمع آیات قرآن باید گفت: معناى «لا یَضُرُّ مَعَهَا سَیِّئَه» این نیست که دوست على هر گناهى بکند و واجبات را ترک کند، اشکالى ندارد و بهشت مى‌رود. چنین کسى هرگز دوست على علیه السلام نیست. محّب واقعى مولا، محبّت خود را نگه مى‌دارد و اگر احیاناً خلافى یا گناه مختصرى انجام داد، این دوستى، اثر آن را از بین مى‌برد و کفّاره گناهش مى‌شود.

دشمنى على علیه السلام از آن جهت گناهى است که هیچ حسنه‌اى به آن سود نمى‌رساند که مولا امیر المؤمنین نفس پیامبر و عین ایمان است. هر کس با او دشمن باشد، با پیامبر دشمن است و کسى که دشمن پیامبر باشد، دشمن خداست؛

 

(مَنْ کانَ عَدُوّآ لِلّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْریلَ وَ میکالَ فَإنَّ اللهَ عَدُوٌّ لِلْکافِرینَ )[۴]

«هر کس با خدا و فرشتگان او و فرستادگانش و جبرئیل و میکائیل دشمن باشد؛ پس خداوند دشمن کافران است.»

 

بنابراین کسى که دشمنى على علیه السلام را در دل دارد، محال است ایمان در دلش باشد؛ هر چند نماز، روزه، حج و عبادت بسیار داشته باشد.

 

روایت دوم

قال رسول الله صلّى الله علیه و آله: «مَن تَقدَّمَ عَلى قَومٍ مِن المسلمین وَ هُو یَرى اَنَّ فیهم مَن هُو أفضَلُ مِنه فَقد خَانَ الله و رسوله و المسلمین»[۵]

رسول خدا صلّى الله علیه و آله فرمود: «هر کس خود را پیشواى مسلمانان قرار دهد، در حالى که مى‌داند کسى برتر از او وجود دارد، به خدا و رسولش و مسلمانان خیانت کرده است.»

 

وقتى على علیه السلام از جهت علم، تقوا، ایمان، جهاد، حلم، عفو، فصاحت، بلاغت و از هر جهت دیگر از همه برتر است، اگر کسى خود را بر او پیش اندازد، به اسلام و مسلمین خیانت کرده است. لذا مى‌گوییم نباید ابوبکر خود را جلو مى‌انداخت با آنکه چند بار گفته بود :

«أقِیلُونِی أقِیلُونِی و لَسْتُ بِخَیْرِکُمْ وَ عَلِیٌّ فِیکُم»[۶]

«مرا رها کنید؛ مرا رها کنید؛ من بهترین شما نیستم در حالى که على در میان شماست.»

 

امیر المؤمنین درباره او مى‌فرماید :

«فَیَا عَجَباً بَیْنَا هُوَ یَسْتَقِیلُهَا فِی حَیَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لآِخَرَ بَعْدَ وَفَاتِه»[۷]

«شگفتا! اولى با اینکه در زمان حیاتش مى‌خواست حکومت را واگذارد، ولى براى بعد از خود، عقد آن را براى دیگرى بست.

 

رکن هدایت

شب نوزدهم رمضان سال چهلم، هنگامى که آن ملعون ضربه بر فرق مولا على علیه السلام زد، جبرئیل در میان آسمان و زمین صیحه کشید :

 

تَهَدَّمَتْ وَاللّهِ اَرْکانُ الْهُدى وَانْطَمَسَتْ اَعْلامُ التُّقى وَانْفَصَمَتِ الْعُرْوَهُ الْوُثْقى قُتِلَ ابْنُ عَمِّ الْمُصطَفى قُتِلَ الْوَصِىُّ الْمُجْتَبى قُتِلَ عَلِىُّ الْمُرْتَضى قَتَلَهُ اَشْقَى الاَشْقِیاء»[۸]

«رکن‌هاى هدایت ویران شد؛ نشانه‌هاى تقوا خاموش گشت؛ عروه الوثقى پاره شد؛ پسر عموى پیامبر مصطفى کشته شد؛ وصى برگزیده کشته شد؛ على مرتضى کشته شد؛ او را شقى‌ترین اشقیا کشت.»

 

مولا على علیه السلام رکن هدایت بود. تجسم ارکان هدایت در آن زمان، مولا على علیه السلام بود و با شهادتش، منهدم شد؛ هر چند بعد از ایشان امام حسن علیه السلام جانشین پدر گشت. عروه الوثقى یعنى ریسمان محکم پروردگار. رسول خدا، فاطمه زهرا، على مرتضى و یازده فرزند ایشان صلوات الله علیهم اجمعین عروه الوثقى هستند.

 

فضائل امیر المؤمنین

مرحوم شیخ عباس قمى در منتهى الآمال، برخى از فضائل بى‌شمار مولا امیر المؤمنین علیه السلام را برشمرده است و از آن جمله به فصاحت و بلاغت حضرت اشاره مى‌کند.

تمام فُصحا و بلغاى عرب اقرار دارند که بعد از قرآن و سخنان رسول خدا صلّى الله علیه و آله هیچ کلامى از نظر فصاحت و بلاغت مانند کلام مولا نبوده و نیست. کسانى که در نهج البلاغه تعمق مى‌کنند بر درستى این مطلب آگاهند.

 

حسن خلق

دوست و دشمن اذعان داشتند که مولا على علیه السلام خوش‌مشرب‌ترین و لطیف‌ترین افراد است.

صعصعه بن صوحان و دیگر شیعیان در وصف او گفته‌اند: در میان ما که بود، مثل یکى از ما بود؛ به هر جانب که مى‌خواندیم مى‌آمد؛ هر چه مى‌گفتیم، مى‌شنید و هر جا مى‌گفتیم، مى‌نشست، با این حال از او مى‌ترسیدیم؛ مانند اسیر دست بسته که کسى با شمشیر برهنه بر سرش ایستاده است و مى‌خواهد گردنش را بزند.[۹]

 

اثر هیبت امیر المؤمنین و توجّهى که به خدا داشت، چنان بود که هر کس با ایشان معاشرت مى‌کرد، با وجود خوش‌طبعى و دعابه‌ى حضرت، جرأت نمى‌کرد خیال بیهوده‌اى در ذهن بیاورد و خواه ناخواه به یاد خدا مى‌افتاد. این ویژگى را رسول خدا صلّى الله علیه و آله هم داشتند و گاه با مردم خوشمزگى مى‌کردند، در عین حال غفلت و هرزه‌گویى از حضرت و مجالس ایشان دور بود.

هنگامى که عمر مى‌خواست کسانى را به عنوان جانشین خود تعیین کند، این ویژگى اخلاقى مولا را به عنوان عیب ایشان برشمرد. او خود بسیار غلیظ و تندخو بود. على علیه السلام درباره‌اش مى‌فرماید :

 

«لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَیْهَا فَصَیَّرَهَا فِی حَوْزَهٍ خَشْنَاءَ یَغْلُظُ کَلْمُهَا وَ یَخْشُنُ مَسُّهَا وَ یَکْثُرُ الْعِثَارُ فِیهَا وَ الاعْتِذَارُ مِنْهَا فَصَاحِبُهَا کَرَاکِبِ الصَّعْبَهِ اِنْ أشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ اِنْ أسْلَسَ لَهَا تَقَحَّم»[۱۰]

«ابوبکر حکومت را به فضایى خشن کشاند و به کسى رسید که کلامش درشت و همراهى با او دشوار و لغزش‌هایش فراوان و معذرت‌خواهى‌اش زیاد بود. همراهى با او مثل سوار شدن بر شتر چموشى بود که اگر مهارش را بکشند، بینى‌اش زخم شود و اگر رهایش کنند، خود و راکبش را هلاک کند.»

 

شوراى شش نفره

ابولؤلؤ روزى عمر را براى افتتاح آسیاب خود دعوت کرد، امّا در آنجا کاردى در شکم او فرو کرد و سه روز بعد عمر مرد. این اثر نفرین حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بود.

هنگامى که ابوبکر طى نامه‌اى، فدک را که پیش از آن غصب کرده بود، به ایشان بازگرداند، عمر از راه رسید و پرسید: این نامه چیست؟

گفت: فاطمه ادّعاى فدک را نموده و امّ ایمن و على براى او شهادت دادند.

عمر بن خطاب نامه را از دست حضرت فاطمه علیها السلام گرفت و پاره کرد. حضرت زهرا سلام الله علیها گریان خارج شد و فرمود: هر که نامه مرا پاره کرد، خداوند شکمش را پاره کند![۱۱]

مرحوم فیض الاسلام در ترجمه و شرح خطبه سوم نهج البلاغه مى‌نویسد :

چون ابولولو شش ضربه کارد به او زد و دانست که بر اثر آن زخم‌ها خواهد مرد، براى تعیین خلیفه، مجلس شورایى معیّن کرد و آن زمانى بود که روساى قوم نزد او جمع شده، گفتند: سزاوار است هر که را تو به او راضى هستى، خلیفه و جانشین خود قرار دهى.

در پاسخ گفت: دوست نمى‌دارم مرده و زنده هیچ یک از شما که دور من گرد آمده‌اید، متحمّل امر خلافت شود.

گفتند: ما با تو مشورت مى‌کنیم، آنچه صلاح مى‌دانى بگو!

گفت: هفت نفر را شایسته این کار مى‌دانم و از رسول خدا شنیده‌ام که آنان اهل بهشت هستند: اوّل سعد ابن زید است. او با من خویشى دارد، خارجش مى‌کنم و شش نفر دیگر سعد ابن ابى وقّاص و عبد الرحمن ابن عوف و طلحه و زبیر و عثمان و على است.

سعد بن ابى وقّاص براى خلافت مانعى ندارد، مگر آنکه مردى است درشت طبع و بدخو، و عبد الرحمن ابن عوف چون قارون این امَّت است، لایق نیست، و طلحه براى تکبّر و نخوتى که دارد، و زبیر براى بخل و خسّت، و عثمان براى اینکه دوست دارد خویشان و اقوام خود را، و على علیه السلام براى اینکه حریص در امر خلافت است، سزاوار نیستند.

پس از آن گفت: صهیب سه روز با مردم نمازگزارد و شما این شش نفر را در آن سه روز در خانه‌اى جمع کنید تا یکى از خودشان را براى خلافت اختیار کنند، هر گاه پنج نفر متّفق شدند و یکى مخالفت کرد، او را بکشید و اگر سه نفر اتّفاق کردند و سه نفر دیگر آنان را مخالفت نمودند، آن سه نفرى که عبد الرحمن در میان ایشان است، اختیار کنید و آن سه نفر را بکشید.

بعد از مرگ و دفن او، براى تعیین خلیفه جمع شدند. عبد الرحمن گفت: براى من و پسر عمویم، سعد ابن ابى وقّاص ثلث این امر است. ما دو نفر خلافت را نمى‌خواهیم و مردى را که بهترین شما باشد، براى آن اختیار مى‌کنیم. پس رو کرد به سعد و گفت بیا ما مردى را تعیین کرده، با او بیعت نماییم؛ مردم هم با او بیعت خواهند نمود.

سعد گفت: اگر عثمان تو را متابعت کند، من سوم شما مى‌شوم و اگر مى‌خواهى عثمان را تعیین کنى، من على را دوست دارم.

پس چون عبد الرحمن از موافقت سعد مأیوس شد، رو کرد به سوى على علیه السلام و دست او را گرفته، گفت: با تو بیعت مى‌کنم به این نحو که به کتاب خدا و سنّت رسول اکرم و طریقه دو خلیفه سابق، ابوبکر و عمر عمل کنى.

حضرت فرمود: قبول مى‌کنم به این نحو که به کتاب خدا و سنّت رسول اللّه و اجتهاد و رأى خود رفتار نمایم.

پس دست آن جناب را رها کرد و به عثمان رو آورد و دست او را گرفته، آنچه را به على علیه السلام گفته بود، به او گفت. عثمان قبول کرد. پس عبد الرحمن سه بار این را به على و عثمان تکرار کرد و در هر مرتبه از هر یک همان جواب اول را شنید. پس گفت: اى عثمان خلافت براى تو است و با او بیعت نموده، مردم هم بیعت کردند.[۱۲]

 

امیر المؤمنین علیه السلام مى‌فرماید :

عمر راه خود را پیمود. او امر خلافت را در میان جماعتى قرار داد و مرا هم یکى از آنها گمان نمود. بار خدایا از تو یارى مى‌طلبم براى شورایى که تشکیل شد و مشورتى که نمودند! چگونه مرا با آنان مساوى دانسته، درباره من شک و تردید نمودند تا جایى که امروز با این اشخاص (پنج نفر اهل شورى) همردیف شده‌ام، لکن (باز صبر کرده، در شورى حاضر شدم) در فراز و نشیب از آنها پیروى کردم.[۱۳]

 

هنگامى که آن حضرت تلاش جمع را در بیعت عثمان دید، براى اتمام حجّت و روشن شدن حقیقت، برخاست و فرمود: گفتار مرا بشنوید و اگر حق بود، بپذیرید و اگر باطل بود، انکار کنید، سپس فرمود :

شما را به خدا سوگند! همان خدایى که بر صدق و کذب شما واقف است، آیا در میان شما جز من کسى هست که بر دو قبله نماز گزارده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که دو بار بیعت کرده باشد، یکى بیعت فتح و دیگرى بیعت رضوان؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که برادرش مزیّن به دو بال در بهشت باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که عمویش سیّد الشهدا باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که همسرش بانوى زنان عالمیان باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که دو فرزندش، دو فرزند رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله بوده، سرور جوانان بهشت باشند؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که ناسخ را از منسوخ قرآن تشخیص دهد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که خداوند رجس و ناپاکى را از او دور ساخته، او را پاک مطهّر کرده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که جبرئیل را در هیئت دحیه کلبى دیده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که در حال رکوع زکات داده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله روى چشمانش را مسح نموده، در روز خیبر پرچم سپاه اسلام را به او داده باشد و پس از آن دیگر هیچ گرمى و سردى را نبیند؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله او را در غدیر خمّ به اذن خداوند با دست مبارک خود بلند کرده، بفرماید: «هر که من مولاى اویم، على مولاى اوست، خداوندا با دوست او دوست و با دشمن او دشمن باش»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله درباره‌اش فرموده باشد: «تو در نزد من، همچون هارون در نزد موسى هستى، جز آنکه پس از من پیامبرى نباشد»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که بهشت مشتاق دیدار او باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد: «تو صاحب عَلَم و پرچم من در دنیا و آخرتى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که براى نجواى رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله صدقه‌اى را پیش فرستاده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که پیامبر صلّى الله علیه و آله دست او و همسر و دو پسرش را گرفته، براى مباهله با مسیحیان نجران ببرد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله درباره‌اش فرموده باشد: «دروغ مى‌گوید کسى که پندارد مرا دوست دارد، در حالى که على را دوست نمى‌دارد»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله به او فرموده باشد: «هر کس این چند تار موى مرا دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر که مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته است» و از آن حضرت پرسیده شد: منظور شما از آن چند دانه تار مو کیست؟ فرمود: «على، حسن، حسین و فاطمه» گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسى در میان شما هست که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله در باره‌اش فرموده باشد: «هر که على را دشنام دهد، مرا دشنام داده است و هر که مرا دشنام دهد، چنان است که خداوند را دشنام داده»؟ گفتند: نه.

فرمود: آیا جز من کسى در میان شما هست که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله بدو فرموده باشد: «تو و شیعیانت بر سر حوض بر من وارد شوید، در حالى که سیراب و خوشحال و سفید رو باشید، و دشمنان تو در حالى به نزد من آیند که تشنه و سوخته و سیاه رو باشند»؟ گفتند: نه.[۱۴]  

امام صادق علیه السلام فرمود: آن جماعت پس از فکر و مشاوره، با خود گفتند: ما به فضل او پى بردیم و دانستیم که او از همه به خلافت شایسته‌تر است، ولى او مردى است که هیچ کس را بر دیگرى تفضیل نمى‌دهد و اگر او را خلیفه کنید، شما و دیگر مردم را به یک چشم مى‌نگرد. بهتر است خلافت را به عثمان دهید؛ زیرا او همان است که شما بدان میل دارید؛ پس امر خلافت را به او واگذار کردند.[۱۵]

 

سرانجام عثمان روى کار آمد. امیر المؤمنین درباره او مى‌فرماید :

 

«اِلى أنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَیْهِ بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَهَ الإبِلِ نِبْتَهَ الرَّبِیعِ اِلى أنِ انْتَکَثَ عَلَیْهِ فَتْلُهُ وَ أجْهَزَ عَلَیْهِ عَمَلُهُ وَ کَبَتْ بِهِ بِطْنَتُه»[۱۶]

«تا سومى به حکومت رسید که برنامه‌اى جز انباشتن شکم و تخلیه آن نداشت و دودمان پدرى او (بنى امیه) به همراهى او برخاستند و چون شترى که گیاه تازه بهار را با ولع مى‌خورد، به غارت بیت المال دست زدند؛ در نتیجه رشته‌اش پنبه شد و اعمالش کار او را تمام ساخت و شکمبارگى، سرنگونش کرد.»

 

اعتراض‌ها علیه عثمان بالا گرفت و او چند بار قول داد فرمانداران شهرها را عوض کند، امّا نکرد. کسانى را روى کار آورد که شراب مى‌خوردند و با حال مستى، به امامت جماعت مى‌ایستادند.

یکى از عمّال او، معاویه در شام بود که البته از طرف عمر با برنامه ریزى حساب شده، منصوب شده بود و عثمان هم او را تقویت و حمایت کرد. معاویه در شام دستگاه شاهانه‌اى درست کرد.

در آخر مردم جمع شدند و عثمان را کشتند. حضرت مى‌فرماید :

 

«فَمَا رَاعَنِی اِلّا وَ النَّاسُ کَعُرْفِ الضَّبُعِ اِلَیَّ یَنْثَالُونَ عَلَیَّ مِنْ کُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَایَ مُجْتَمِعِینَ حَوْلِی کَرَبِیضَهِ الْغَنَمِ فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالأمرِ نَکَثَتْ طَائِفَهٌ وَ مَرَقَتْ اُخْرَى وَ قَسَطَ آخَرُون»[۱۷]

«چیزى مرا به وحشت نینداخت، جز اینکه مردم مانند یال کفتار بر سرم ریختند و از هر طرف به من هجوم آورند، به طورى که دو فرزندم در آن ازدحام له شدند و ردایم از دو جانب پاره شد. مردم چونان گله گوسفند محاصره‌ام کردند. امّا همین که به امر خلافت اقدام نمودم، گروهى پیمان شکستند؛ عده‌اى از مدار دین بیرون رفتند و جمعى دیگر سر به طغیان نهادند.»

 

مى‌فرمود: من اگر وزیر باشم، بهتر از آن است که امیر باشم. این براى آن بود که مردم بدانند مولا على علیه السلام عاشق خلافت و ریاست نیست.

بیشتر آنان که آمدند و اطراف مولا را گرفتند، هدفشان عدالت نبود. بیشتر فکر منافع خود بودند. به هر حال همه با حضرت بیعت کردند، امّا پس از مدّتى از عدالت على ناراضى شدند و هر کس به بهانه‌اى فرار کرد؛ زیرا امام فرقى بین عبد و مولا نمى‌گذاشت و شریف و وضیع در نظرش یکسان بود، حتّى به طلحه و زبیر به همان اندازه از بیت المال مى‌داد که به غلامانشان مى‌داد.

حضرت مى‌خواست تا روز قیامت به همه بفهماند که کتاب خدا و سنّت پیامبر چگونه است. در طول ده سال حکومت پیامبر، همه با هم برابر بودند؛ بیت المال اگر بود، میان همه مساوى تقسیم مى‌شد و رسول خدا صلّى الله علیه و آله اندوخته‌اى براى خود نداشت. در زمان مولا على علیه السلام وضع مسلیمن خوب شد؛ ایران و روم و سرزمین‌هاى دیگر فتح شده بود و بیت المال از همه طرف سرازیر بود، امّا حضرت فرقى میان مردم نمى‌گذاشت و خود نیز هم سطح فقیرترین مردم زندگى مى‌کرد.

این روش حکومت على علیه السلام بود. او خواست تا قیامت نشان دهد که اسلام یعنى همین. حاکم فقط مأمور تقسیم عادلانه بیت المال است، بدون در نظر گرفتن موقعیت و جایگاه افراد، و همه باید ناظر بر حکومت باشند. امّا در این مدت خون به دل حضرت کردند و او را بسیار آزردند، ولى مثل کوه ایستاد.

در جنگ صفین، معاویه و عمرو عاص نیرنگ‌هاى فراوان بکار بردند. ابتدا آب را بر لشکر امام بستند.

در بعضى کتب معتبر از عبد الله بن قیس روایت شده است: من در صفین با کسانى بودم که در رکاب حضرت امیر مى‌جنگیدند. ابو ایوب اعور سُلَّمى، شریعه را گرفت و آب را به روى مردم بست.

مسلمانان از تشنگى به حضرت امیر شکایت کردند. آن بزرگوار چند نفر سوار براى گرفتن شریعه فرستاد، ولى آنان دست خالى بازگشتند. حضرت امیر ناراحت شد.

امام حسین علیه السلام گفت: پدر جان! اجازه مى‌دهى من بدنبال این مأموریت روم؟

فرمود: برو اى فرزندم!

امام حسین علیه السلام با صد سوار رفت و ابو ایوب را از شریعه خارج کرد؛ آن گاه بر لب شریعه خیمه زد و سواران خود را پیاده کرد.

چون حضرت امیر آمد و این منظره را دید، گریان شد. گفتند: یا امیر المومنین! این اولین پیروزى است که بدست امام حسین علیه السلام انجام گرفت؛ چرا گریان شدید؟

فرمود: بخاطرم آمد که حسین علیه السلام با لب تشنه در کربلا شهید خواهد شد.[۱۸]

 

هنگامى که آب بدست سپاه على علیه السلام افتاد، حضرت مقابله به مثل نکرد و آن را بر آنان نبست؛ چون آنها را مسلمان مى‌دانست. لشکریان امام، همه مى‌دانستند که على علیه السلام بر حق است؛ اولین مسلمان، عادل‌ترین و با فضیلت‌ترین مردم است؛ جنگ‌هاى زمان پیامبر و جنگ جمل را دیده بودند؛ عدالت، عفو و لطف على را دیده بودند و مى‌دانستند مولا براى چه هدفى مى‌جنگد؛ با این همه، دقایقى پیش از تمام شدن کار و پیروزى نهایى، اطراف او را گرفتند و مجبور به پذیرش صلحش کردند.

مى‌گفتند: آنان هم مثل ما مسلمانند؛ اهل قرآن هستند و مى‌گویند بین ما و شما قرآن حکَم باشد؛ ما نباید با مسلمانان بجنگیم و مالک اشتر را مجبور به بازگشت کن!

حضرت فرمود: این حیله دشمن است؛ قرآن ناطق من هستم. با آنان بجنگید و حتّى اگر قرآن‌ها بر زمین افتاد، باکى نداشته باشید.

على محترم است، نه آنچه بر سر نى رفته تا على را پایین بکشد. امّا گفتند: آن قرآن که بر نیزه است، از تو یا على مهم‌تر است. اگر به مالک دستور بازگشت ندهى، تو را خواهیم کشت.

اگر مى‌خواست، مى‌توانست در مقابل آنها بایستد، ولى مى‌گفتند على به لشکریان خود هم رحم نکرد؛ از همین رو به مالک فرمان بازگشت داد.

مالک اشتر چند دقیقه‌اى فرصت خواست، امّا فرمود: اگر على را مى‌خواهى بازگرد! مالک که نمونه‌ى واقعى محبّ على بود، بازگشت. او على را مى‌خواست، نه پیروزى در جنگ را. بعد از آن هم در جریان حکمیت، خون به دل مولا کردند.

على علیه السلام امام بر حق است؛ هرگز حتّى یک خطاى کوچک از او سرنزد و تأیید پیامبر و خدا بر او بود. بى‌شک کسى که بغض او را دارد، جز این نیست که نطفه‌اش خراب است.

بر این حکایت دقت کنید منظور خاصى در طرح آن نهفته است؛

روزى مولا در کوچه‌هاى کوفه به تنهایى راه مى رفت. در راه زنى را دید که مشک آب بر دوش دارد و از نفس افتاده است. به آرامى نزدیک آمد و آن زن را خسته و رنجیده یافت. مشک آب را بدوش گرفت تا زن مقدارى استراحت کند. در راه جویاى احوال او شد؟

زن گفت: شوهرم در یکى از جنگ‌ها در سپاه على بن ابى طالب شهید شد، حال من و چند کودک یتیم، بدون سرپرست مانده‌ایم و آهى در بساط نداریم.

امام علیه السلام بازگشت و آن شب را تا سپیده صبح، به ناراحتى گذراند. صبح زنبیل طعامى با خود برداشت و به طرف خانه زن روان شد. بین راه، کسانى از حضرت درخواست مى‌کردند زنبیل را حمل کنند.

حضرت مى فرمود: روز قیامت اعمال مرا چه کسى به دوش مى‌گیرد؟

به خانه آن زن رسید و در زد. زن پرسید: کیست؟ حضرت جواب داد: کسى که دیروز تو را کمک کرد و مشک آب را به خانه‌ات رساند. براى کودکانت طعامى آورده‌ام. در را باز کن!

زن گفت: خداوند از تو راضى شود و بین من و على بن ابیطالب خودش حکم کند.

حضرت وارد شد، به زن فرمود: نان مى‌پزى یا از کودکانت نگهدارى مى‌کنى؟

زن گفت: من در پختن نان تواناترم، شما کودکان مرا نگهدار!

زن آرد را خمیر کرد. امام على علیه السلام گوشتى را که همراه آورده بود، کباب کرد و با خرما، به دهان بچه‌ها مى‌گذاشت. با مهر و محبّت پدرانه، لقمه بر دهان کودکان مى‌گذاشت و هر بار مى‌فرمود : از خدا بخواهید على را ببخشد.

خمیر که حاضر شد امیر المؤمنین علیه السلام تنور را هیزم کرد و شعله‌ور ساخت؛ چهره مبارک خود را نزدیک مى‌آورد و به خود خطاب مى‌کرد: یا على مى‌بینى آتش دنیا چه سوزان است؟ بدان که آتش آخرت بسیار سوزان‌تر است.

در این میان یکى از زنان همسایه که امام را مى‌شناخت، وارد شد و به مادر کودکان نهیب زد: واى بر تو! مى‌دانى این آقا کیست؟ او پیشواى مسلمین و زمامدار کشور، على بن ابى طالب علیه السلام است.

زن که از گفتار خود شرمنده بود، گفت: یا امیر المؤمنین! از شما خجالت مى‌کشم؛ مرا ببخشید!

امّا حضرت با تواضع فرمود: تو مرا ببخش که تا کنون مشکلاتت را حل نکرده بودم. از درگاه خدا بخواه على را مورد عفو و بخشش خود قرار دهد![۱۹]

 

 

[۱] ـ بحارالأنوار، ۶۵، ۱۶۷.

[۲] ـ روم، ۱۰.

[۳] ـ آل عمران، ۳۱.

[۴] ـ بقره، ۹۸.

[۵] ـ الغدیر، ۸، ۲۹۱.

[۶] ـ بحارالأنوار، ۱۰، ۲۸.

[۷] ـ نهج البلاغه، خطبه ۳.

[۸] ـ منتهى الآمال.

[۹] ـ شرح آقا جمال خوانسارى بر غرر الحکم، ۱۰.

[۱۰] ـ نهج البلاغه، خطبه ۳.

[۱۱] ـ احتجاج طبرسى، ۱، ۹۱.

[۱۲] ـ ترجمه و شرح نهج البلاغه فیض الاسلام، ۱، ۴۹.

[۱۳] ـ نهج البلاغه، خطبه ۳.

[۱۴] ـ احتجاج طبرسى، ۱، ۱۳۴. بطور مختصر.

[۱۵] ـ احتجاج طبرسى، ۱، ۱۴۵.

[۱۶] ـ نهج البلاغه، خطبه ۳.

[۱۷] ـ نهج البلاغه، خطبه ۳.

[۱۸] ـ بحارالأنوار، ۴۴، ۲۶۶.

[۱۹] ـ بحارالأنوار، ۴۱، ۵۲.

 

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!
این مطلب را هم بخوانید
تفسیر سوره هود آیه ۶۰ و ۶۱ | ۲۹ رمضان ۱۴۳۷ | آیت الله دستغیب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا